اعترافهای عاشقانه
احمد شاهوند
چه سخت است دل كندن
چه سخت است فراموش كردن، بی خیال شدن، خود را به آن راه زدن
این سختی، تقاص سكوت است
تقاص فاصله ای است كه سكوت خالق آن است
دانه های درشت برف آرام و بی صدا روی زمین می نشیند. صدای گهگاه برخورد قطرات ناشی از آب شدن برف با لبه بیرونی قاب پنجره است كه سكوت را می شكند و من را به خود می آورد
هفت روز گذشت و گویی فضای سیاه حاكم بر اتاق كوچك من مقاوم تر از هجوم سپیدی بیرون است
هفت روز گذشت و نامه بدون نام و نشان روی میز كه می دانم متعلق به كیست، یك ماه است كه دست نخورده خاك می خورد. . دقیقا سی و سه روز
هفت روز است كه اتاق را ترك نكرده ام. در این روزهای تنهایی كه می دانم خواهند ماند و تمام جانم را خواهند گرفت، تاب سپیدی را ندارم. تاب روشنایی و نور و طلوع را ندارم
تاب دیدن شادی بچه های دبستانی در روزهای تعطیلی مدارس بخاطر بارش برف را ندارم
تاب شادی فروش یك هفته ای آخرین كتابی كه یك سال تمام وقتم را گرفت تا بتوانم عقده های فروخورده ام را با عنوان «اعترافات عاشقانه» به نوعی خالی كنم و آنرا به او كه باورم نكرد تقدیم كنم را ندارم
نامه بی نام و نشان روی میز راحتم نمی گذارد. می دانم كه طاقت نخواهم آورد. سی و سه روز لجبازی بس است
برف همچنان آرام و بی سر و صدا می بارد
به سراغ نامه می روم. مثل همیشه توی پاكت و اینبار لای گزارش كذایی پروژه پایان ترم. اسم او در كنار اسمم روی جلد پروژه آرامم می كند
پاكت را باز می كنم. تر و تمیز مثل همیشه روی یك طرف كاغد كلاسور خوش خط و خوانا و باز مثل همیشه بدون شماره صفحه
ده صفحه كلاسور جلوی رویم است. همه چیز عادی است اما
صفحه ای كه روی همه صفحات قرار دارد برخلاف همیشه با « به نام خالق عشق» آغاز شده است
نمی دانم ولی اولین بار است كه دوست دارم نوشته ای از او را تا انتها بخوانم. آن هم نه یكبار بلكه صدهزار بار. تا شاید بتوانم برای همیشه همه چیز و همه كس را فراموش كنمپشت میز كوچكم می نشینم. روی میز را مرتب می كنم. همه چیز باید آراسته باشد. برای خواندن و شنیدن آماده ام. او با آخرین نوشته اش رفت
***
کوچیک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم
حالا که بزرگیم چقدر دلتنگیم...
کاش.....
همون بچه ای بودیم که حرفاشو از نگاهش می شد خوند
اما الان اگه فریاد هم بزنیم کسی نمیشنوه
و
دل خوش کردیم که سکوت کردیم و باور داریم که سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست.

Өسلام خوفید؟وای که دلم کلی براتون تنگ شده بود ...........به اندازه کافی وقت نداشتم تا درست و در مون بیام به وبتون سر بزنم نظر بدم ...........همه وقتمو این انتخاب واحد لعنتی گرفته بود ..........بعد از اونم حذف و اضافه که دیگه کلافم کرد حسابی دیوونه شدم ...............به هر حال شرمنده همتون .......اومدم بگم وقتم تو هفته خیلی همین مقدارم که می اومدم نظر می دادم نمی تونم البته تمام سعیمو می کنم هر چند می دونم فرقی نداره براتون نظر بدم یا نه؟ نتونستم برا ماه رمضون چیزی بآپم همین طور برای عید ...............عیدتون مبارک امیدوارم هر چیز خوبی که از خدا بخواین بهتون بده ...........همین ..............بابای .......
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 14:56 توسط lanselot