|
من نه عاشق هستم! نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من! من فقط یک حس غریبم که به صد عشق و هوس می ارزد! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 20:56 توسط lanselot
پدری با مقداری پول برای بردن پسرش به سینما از خانه خارج شد .پسربچه بسیار خوشحال بوده ودائم می پرسید که چه مدت دیگر به سینما می رسند . همین که به یک چراغ قرمز رسیدند ، گدایی را دیدند که روی آسفالت نشسته ، اما هیچ چیز نمی طلبد. با خود صدایی را شنید که گفت : تمام پولی را که همراه داری به او بده. پدر نیز به صدا گفت: من به پسرم قول داده ام که به سینما برویم. آن صدا پافشاری کرد که : همه پولت را بده. (می توانم نصف آن را به او داده و با نصف دیگرش پسرم تنها به سینما برود و من نیز بیرون سینما منتظرش بمانم) اما آن صدا که نمی خواست جر و بحث کند فقط گفت: همه را بده . پدر که حتی وقت توضیح دادن به پسر را نیز نداشت ، اتومبیلش را نگه داشت و تمام پولی را که به همراه داشت به گدا داد. گدا گفت : خداوند وجود دارد و خودش این موضوع را به من نشان داد . امروز روز تولد من است.من هم غمگین و شرمنده از این بودم که همیشه باید گدایی کرده وصدقه بگیرم. به همین خاطر با خود عهد کردم که هیچ نخواسته وفکر کردم : اگر خدایی وجود دارد او به من هدیه ای خواهد داد. ********************* Θگاهی وقتا،،،، وقتی از زندگی خسته میشم و تنها ...........فک میکنم دیگه هیچ کسی رو ندارم که به فکرم باشه و دوستم داشته باشه یه ریزه که فکر میکنم تو دلم به خودم میگم خیلی احمقی پس خدات چی؟خدات همیشه با تو خدات همیشه به یادته همیشه حواسش با تو خدا جون دوست دارم .......خداجون میخوامت نه برای حل مشکلام نه برای خودم نه واسه بودن و نبودن..........از ته دل دوست دارم اما بعضی وقتا نییدونم چرا بعضی چیزایی پیش میاد که فراموشت میکنم کاری کن که اینطور نشه . + نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 19:37 توسط lanselot
|