|
خدایا: من گمشده ی دریای متلاطم روزگارم و تو بزرگواری! پس ای خدا! هیچ می دانی که بزرگوار آن است که گمشده ای را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج یاری تو ، رحمت تو ، توجّه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، مهربانی تو ، و در یک کلام ... محتاج توام ! خدایا! مرا متبرک گردان تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم. به همه.مرا بیاموز تا در همه موقعیت ها و شرایط زندگی بخندم و بدانم در هر آنچه روی میدهد نیکی نهفته است به من بیاموز که در قبال خشم لبخند در قبال بدی/خوبی در قبال نفرت/عشق پیشه سازم ......
************************************** سلام دوفاره خفین ؟؟؟؟؟ماه رمضان خوش میگذره آخ چه حالی میده سر افطار مگه نه؟؟...قلعه حیوانات رو تموم کردم آره تقریبا سیاسی بود اما افروز نفهمیدم تو چی گفتی این نویسندش خارجیه مسائل سیاسیش چه ربطی به ایران داره تو به انقلاب ایران ربطش دادی .....؟؟؟؟ ..... آخر کتاب زیاد خوف تموم نشد ....آخ دوست داشتم همچین این ناپلئون رو از گوش دار بزنم که نگو.....یه چیز دیگه اصلا بگزریم از قلعه حیوانات مهر داره میاد خوشحالین بعضی هاتو نمیدونم مگه نه؟ بعضی هاتونم ناراحت ......بعض ی هاتونم کنکور دارین امیدوارم همه رو خوف بدین تنبل بازی در نیارین بعد کنکور سال دیگه کلافه بشین دیییونه بشین...با ناراحتی بآپین .....دیگه چی بگم .....هیچی مطلب برا گفتن ندارم....باز مخم قاطی پاتی شده ......خوش باشین تو دل برو باشین...... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 7:37 توسط lanselot |
دخترک !!! * دخترک گوشش به صدای سبزی فروش بود... سبزی فروش داد می زد :« آی .... سبزی بهاره، سبزی تر، سبزی ترد، سبزی تازه، سبزی خانم، بفرما!» دخترک با خودش گفت:« سبزی ! سبزی که اينقدر اسم و فاميل و لقب و صفت دارد، من چرا بی نام و نشان باشم!» به همين دليل به خودش گفت:« دختر نازنين، دختر خوب، دختر خوشگل ، دختر مهربان، دختر ستاره، دختر ماه، دختر خورشيد...» ..... همين طور که برای خودش انواع صفت ها و لقب ها را می شمرد، پاسبانی جلويش سبز شد و گفت:« آی ... دختر خيابانی! چرا باز اين طرف ها آفتابی شدی، هوس زندان کردی؟» ..... . . صدای سبزی فروش هنوز می آمد:« سبزی بهاره، سبزی تر، سبزی ترد
سلام خوفین؟؟؟؟؟واقعا دوستای خوفی مث شما داشتن خیلی خوفه خداجون ممنونم ازت دیگه تابستون داره تموم میشه خوفم داره تموم میشه ماه رمضونم داره میاد حسابی دخلمون اومدست خدا باید کمکمون کنه .......راستی ماشین زمانی که تو فکرش بودم دیشب خوابشو دیدم برای همین امرزو تصمیم گرفتم یه فیلم دیگه دربارش ببینم ......نه بابا شوخی کردم ماشین زمان رو بیخیالش ......دیروز یه رمان معلم زبانمون گفت قلعه حیوانات میگفت خط به خطش سیاسیه من خوندم نویسندش جورج ارول هست هر کار کردم از چیزای سیاسیش چیزی حالیم نشد .......هر چند ۱۰-۱۵ صفحشو بیشتر نخوندم .......الانه کلافم آخه چرا اینقد خنگم هر چند از مسائل سیاسی خوشم نمیاد تو -س- سیاست موندم به قول یکی از معلمای مدرسمون تو کشوری که بقال سر کوچتون حرف سیاسی میزنه...............یه چیز دیگه هم میگه معلممون اول علمی بشین بعدش سیاسی.....اصلا گور بابای هر چی سیاست.....امیدوارم این ۹-۱۰ روز باقی مونده بهتون خوش بگذره خوش باشین...بازم ممنونم از لفطاتون . Unconditional love to you..
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386 5:43 توسط lanselot |
گذر سرد باد از كوچه تنهايي و وحشت، گريز برگها را به همراه داشت
سلام خوفه خوفیید؟؟؟؟؟...........این روزا واقعا نییدونم چی کار میشه کرد تا از تابستون لذت همیشگی رو که می خواستم ببرم ....دلم میخواد حسابی تابستونو بچزونم تمام آبش بچکه(منظورم اینه که حسابی با تابستون حال کنم چون داره تموم میشه) دیگه خسته شدم از بس نشستم فیلم نیگا کردم کتاب خوندم .......کاشکی یه ماشین زمان اختراع می شد می تونستم برم به گذشته ......همه اون کسایی که دلم میخواست می تونستم ببینم همیشه این آرزو رو داشتم ......شونصد تا فیلم در این باره(ماشین زمان) دیدم اما حرصم رو بیشتر کرد برای اختراع این دستگاه کی میدونه شاید تو آینده این دستگاه اختراع بشه....... + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 7:8 توسط lanselot |
آهاي خالق! آهاي پروردگار ... آهاي خداي بنده هاي گرفتار، تو جاي من بودي، دلتنگ دوست داشتني هاي روزگارت نمي شدي؟ بندگانت ميان ماندن و رفتن حيران شده اند، يكي گرسنه، يكي تشنه، يكي زخمي، بندگانت ... يكي دل شكسته، يكي پاي بسته، يكي گوشه اتاق تاريكي تنها نشسته،... توآن بالايي ... مي گويند لاي ابرها، مي گويند عرش، من اين پايين، خاك، خاكستر، خار ... آهاي خداي همه خدانمايان؛ كردگار همه مومنان و ثروت همه بينوايان؛ آهاي آرزوي چشمهايم، آهاي اميد دستهايم ... خدايا، دوستت دارم ....
کاش می دانستیم زندگی کوتاه است کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم کاش قلبی را برای شکستن انتحاب نمی کردیم کاش همه را دوست داشتیم کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه و داغ را نمی دید کاش دلهایمان دریایی می شد کاش می فهمیدیم زندگی زیباست ، و لدت می بردیم تا نهایت کاش می دانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دل های زخم خورده نبود کاش، کاش نبود.....
انتظار از دریچه با دل خسته ، لب بسته ، نگاه سرد می کنم از چشم خواب آلوده خود صبحدم بیرون نگاهی: در مه آلوده، هوای خیس غم آور پاره پاره رشته های نقره در تسبیح گوهر...... در اجاق باده آن افسرده دل آذر کاندک اندک برگ های بیشه های سبز را بی شعله می سوزد...... من در اینجا مانده ام خاموش برجا ایستاده سرد وز دو چشم خسته اشک یاس می ریزم جاودان: جاده خالی زیر باران! با حرفاتون حالم حسابی خوف خفو شد واقعا از همه لفطاتون ممنونم نییدونم وقتی داشتم نظراتتون رو میخوندم بغض همیچین گلومو گرفت گفتم اصلا برا چی باید اینجوری باشم برای چی این حس تو وجودم بود الانه حالم خوفه خوفه دوست دارم پر بزنم برم تو آسموناااااااااااا رو یه ابر گنده بنویسم همتون رو دوست دارم (البته اگه ابری باشه)(البته اگه بال داشته باشم) خدا جون ممنونم ازت چه دوستای خوبی دارم + نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386 7:43 توسط lanselot |
سلام و عمق نو شته هايم را
************************************************ آتش احتياجم را ديرگاهي است كه در زير خاكستر خاموشي پنهان كرده ام بر بال ابرها به نظاره نشسته اند. رخت بر تصوير مهتاب نمي درخشد كرده ام
خدای من بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم تا نوازشکر اشکاهای بی کسی ام باشی تا مرحمی برای ژرفای زخم های قلبم باشی ......... تا سرم رو زانوت بزارم ..... تا یه دل سیر زار بزنم تو بغلت تا ازت بخوام منو پیش خودت ببری به تموم پاکست قسم دیگه خسته شدم خسته خسته...........
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386 6:44 توسط lanselot |
|