|
می دونم بعض هاتون از دستم راحت میشین و خوشحالین که کم کم می آپم علتشو نمیگم اما می دونم…. به هر حال تو این زمانی که من دیر دیر می آپم اگه راست میگین اون قسمت که نظرای پایین ۲۰ تا داره بالا ببرین نییدونم من کی گفتم می خوام برم دیگه نیام گفتم دیر دیر می آپم دارین منو دو دستی میفرستین برم از دست من راحت شین؟؟!!!!!!!!!! اینم آخرین پستم(پست بعدی معلوم نیست کی هست؟) فقط به خاطر پاییز چون خیلی این فصلو دوست دارم . پاییز درختان برهنه خانه را در آغوش گرفته اند و پنجره را به تماشای آسمانی بی انتها نشانده اند و درختان برهنه تا ساحل دریاچه رفته اند و آب را آیینه خود ساخته اند کودکی هنوز در مه خاکستری پاییز بازی می کند دخترکی گل در دست می گذرد و در افق پرندگان نقره فام به هوا بر میخیزند
من آخرین گل پایزم در گهواره تابستان تاب خورده ام و شعله های سرخ بر گونه های سپیدم شراره کشیده اند همیشه تنها یک راه را پی گرفتن آزاد است دروازه های مرگ را می بندم من آخرین گل پاییزی ام. ************************************** وقتی عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود آسمون چشات مث من ابری ابری بود تنگ بلوری دلت درست مث من بود قلبامونم لبش پریده و پر ترک بود .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 20:56 توسط lanselot
سلام دوفاره نییدونم با شروع پاییز دوباره می تونم وقتم رو برای وبلاگ نویسی بگیرم یا نه امیدوارم که وقت به اندازه کافی داشته باشم البته شونصد به یک بتونم....بهتون میگم که دیگه می آپم یا نه بهتون میگم که از دست من راحت میشین یا نه؟ درختان برهنه خانه را در آغوش گرفته اند و پنجره را برای تماشای آسمانی بی انتها نشانده اند درختان برهنه تا ساحل دریاچه رفته اند و آب را آیینه خود ساخته اند کودکی هنوز در مه خاکستری پاییز بازی می کند دخترکی گل در دست می گذرد و در افق پرندگان نقره فام به هوا بر می خیزند ********************************************* کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم برگ های آرزویم یکایک زرد می شد، آفتاب دیدگانم سر میشد آسمان سینه ام پر درد می شد...ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد، اشکهایم چون باران، دامنم را رنگ میزد.... وه..چه زیبا بود اگر پاییز بودم ... وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم... شاعری در چشم من میخواند شعری آسمانی... در کنار قلب عاشق شعله میزد، در شرار آتش دردی نهانی.. نغمه من،همچون آوای نسیم پر شکسته ، عطر غم میریخت بر دل های خسته.... پیش رویم: چهره تلخ زمستان جوانی... پشت سر: آشوب تابستان عشقی ناگهانی... سینه ام منزلگه اندوه و درد و بدگمانی ....کاش چون پاییز بودم....کاش چون پاییز بودم. + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 11:43 توسط lanselot
اصل موضوع را فراموش نکن خانمی طوطی ای خرید اما فردای آن روز طوطی را به مغازه برگرداند. او به صاحب مغاز گفت که این طوطی صحبت نمی کند. صاحب مغازه گفت: <<آیا در قفسش آینه ای هست؟ طوطی ها عاشق آیینه هستند تصویر خودشان را در آیینه می بینند و شروع به صحبت کردن می کنند .>> آن خانم یک آیینه خرید و رفت. روز بعد باز خانم برگشت طوطی هنوز صحبت نمی کرد . صاحب مغازه گفت: << آیا در قفسش نردبان هست؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند .>> آن خانم یک نردبان خرید و رفت. اما روز بعد هم باز آن خانم آمد . صاحب مغازه گفت: <<- آیا در قفسش تاب هست؟ -نه! خب مشکل همین است زمانی که به تاب خوردن مشغول شود صحبت کردنش شروع می شود و تحسین همه را بر می انگیزد >> آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت0 وقتی آن خانم روز بعد وارد مغازه شد ، چهره اش کاملا تغییر کرده بود . او گفت: طوطی مرد . صاحب مغازه شوکه شد و پرسید << آیا او حتی یک کلمه هم حرف نزد؟>> آن خانم پاسخ داد : <<چرا در آخرین لحظات عمرش با صدایی ضعیف گفت آیا در آن مغازه غذایی برای طوطی ها نمی فروختند؟>>
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 10:43 توسط lanselot
آن سوی پنجره در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند یکی از بیماران هر روز اجازه داشت یک ساعت بر روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش و دراز کشیده بماند . آنها ، ساعت ها با همدیگر درباره: همسر، خانوداده، خانه یا دوران سربازیشان صحبت می کردند. هر روز بعد از ظهر مردی که تختش در کنار پنجره بود همه اتفاقاتی را که در بیرون به وقوع می پیوست را برای هم اتاقیش تعریف می کرد بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حرف های هم اتاقیش روحی تازه می گرفت. مرد کنار پنجره از پارکی که رو به پنجره باز می شد می گفت . این پارک دریاچه ای زیبا داشت قوها و مرغابی ها در آن شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آن سر گرم بودند درخت های کهن به آن منظره زیبایی بخشیده بودند و تصویر زیبایی از شهر در افق دور دست دیده می شد مردی که نمی توانست آن ها را ببیند چشمانش را می بست و آن ها را تجسم می کرد و اینچنین احساس زندگی می کرد. روز ها و هفته ها سپری شد یک روز صبح پرستاری که برای حمام کردن آن ها آب آورده بود جسم مرد کنار پنجره را یافت که با کمال آرامش از دنیا رفته بود پرستار بسیار ناراحت شد و از کارکنان بیمارستان خواست تا آن مرد را بیرون ببرند. مرد دیگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند پرستار اینکار را برایش انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد ، اتاق را ترک کرد . آن مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به کنار پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد حالا او دیگر می توانست زیبایی های بیرون را با چشمان خودش مشاهده کند . هنگامی که به بیرون نگاه کرد با یک دیوار بلند آجری مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و از او پرسید چه چیز آن مرد را وادار می کرد تا برای او چنین مطالبی از دنیای بیرون تعریف کند؟ پرستار پاسخ داد: (( شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست این دیواررا ببیند.)) + نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 18:28 توسط lanselot
|