|
فقر روزی یک مرد ثروتمند پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به اونشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند آنها یک روز و یک شب را در یک خانه محقر روستایی ماندند. در راه بازگشت و در پایان سفر پدر از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چیست؟ پسر گفت: عالی بود پدر! پدر پرسید: آیا به زندگی آن ها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد : فکر می کنم. پدر گفت: چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟ پس کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چها ر تا- !!! ما در حیاط خانه مان فانوس های تزئینی داریم و آنها ستارگان را!!!- حیاط ما به دیوار ها محدود می شود ولی باغ آن ها بی نهایت است!!! در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه کرد: من واقعا متشکرم پدر، که به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم. + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 20:55 توسط lanselot
یک ساعت ویژه مردی دیر وقت خسته از سر کار برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را دید که منتظر اوست سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟ -بله حتما، چه سوالی؟ -مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ربطی نداره، چرا سوال می کنی؟ -فقط می خوام بدانم -اگر باید بدانی بسیار خوب بهت می گویم:20 دلار -پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود آه کشید بعد به مرد نگاه کرد و گفت:میشوید به من 10 دلار قرض بدهید؟ -مرد عصبانی شد و گفت اگرسوالت فقط برای گرفتن پول از من برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف بود کاملا در اشتباهی سریع به اتاق برگرد و فکر کن چرا اینقدر خود خواه هستی؟ من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتار های کودکانه وقت ندارم؟ - مرد بر صندلی نشت و دوباره عصبانی تر شد: چه طور به خودش اجازه می ده که فقط برای گرفتن پول از من چنین سوالاتی کند؟ بعد از حدود یک ساعت مرد با خود فکر کرد که شاید رفتارش با پسر کوچیکش خیلی تند بود برای همین به اتاق پسرش می رود، -پسرم خوابی؟ -نه پدر ، بیدارم، - من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کردم ، امروز من خیلی سخت کار کردم و خیلی خسته بودم و همه این ها رو رو سر تو خالی کردم، بیا این 10 دلاری که نیاز داشتی. - پسر نشست ، خندید و فریاد زد:متشکرم بابا! بعد دستش را در زیر بالشت برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد -مرد وقتی دید پسر کوچولویش هم پول دارد گفت: با اینکه پول داشتی باز از من پول گرفتی؟ -پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود ولی من حالا 20 دلار پول دارم.آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زود تر به خانه بیایی؟من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم. ************************************************ شباهنگام در ایوان می ایستم به هیاهوی ستارگان در آسمان باغ گوش فرا می دهم گوش کن، ستاره ای صفیر کشان فرو می افتد، خاموش می شود، پای برهنه روی سبزه ها مرو! باغ من از خرده ستاره های شکسته فرش شده است.
+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385 10:55 توسط lanselot
تغییر دنیا بر سر گور کشیشی در کلیسای مینستر نوشته شده است: کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم ، بزرگ شدم فهمیدم دنیا خیلی بزرگ است باید انگلستان را تغییر دهم بعد ها کشورم را هم بزرگ دیدم و فهمیدم باید شهرم را تغییر دهم در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را تغییر دهم اینک که در آستانه مرگ هستم فهمیدم اگر از روز اول خودم را تغییر می دادم ، شاید می توانستم دنیا را تغییر دهم. زندگی تصمیم رفتن نیست زندگی حلقه ای است نا پیدا که از آن نمی توان برون شد زندگی خوشبختی است در دسنرس که از کنارش می گذریم زندگی با خود بیگانه بودن و صورتکی نو برای هر تازه واردی به چهره ماندن زندگی با بخت خود به بازی نشستن و آن تنها لحظه را با دست وا پس زدن زندگی خود را ناتوان پنداشتن و جرأت نکردن. + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 17:2 توسط lanselot
شاداب و سر زنده باشین بی محبت و بی معرفت نباشین آرزو های خوبی داشته باشین روز گار خوشی داشته باشین زندگی دلخواهتون رو داشته باشین وفادار و عاشق باشین هیچوقت غصه دار و غمگین نباشین از دیگران توقع زیادی نداشته باشین (این آخری واقعا جیگر آدم رو میسوزونه) *************************************************************** و یه آرزو فکر کنم اولین آرزو ی شما هم همین باشه مگه نه؟ سلام بر تو ای پرچم افراشته هدایت سلام بو تو آن هنگام که قیام کنی و از پرده غیبت به در آیی. نازنین بی تو در التهابی سخت و بهتی عظیم در لهیب فراغ می سوزیم باز آی و بی قراری دل و بی شکیبایی دیده ما را به شهد وصف شفابخش و عطر کرامت خویش به عرصه ی اهل نیاز بگستر .<<به امید آن روز>> راستی چه قدر تا آخرین لحظه باقی مانده کی میشود ثانیه ها به پایان برسد و تو بگویی : انا المهدی. + نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 12:25 توسط lanselot
میخ های روی دیوار پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت پدرش جعبه میخی به او داد و به او گفت هر بار که عصبانی می شوی باید یک میخ به دیوار بکوبی . در روز اول پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید طی چند هفته همانگونه که یاد گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمترمی شد او فهمید که کنترل کردن عصبانیتش آسان تر از کوبیدن میخ به دیوار است ... بلاخره روزی رسید که پسر بچه دیگر عصبانی نمی شد او این مسئله را به پدرش گفت و پدرش پیشنهاد کرد که او هر وقت موفق می شود عصبانیتش را کنترل کند یکی از میخ ها از روی دیوار بردارد. روز ها گذشت و دیگر پسر بچه توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها از روی دیوار برداشته است پدر دست پسر بچه اش را گرفت و به کنار دیوار برد و به او گفت: پسرم تو کار خوبی انجام دادی که تونستی بر خشمت پیروز شوی اما به سوراخ های دیوار نگاه کن دیوار دیگر مثل گذشته اش نمی شود .وقتی تو در هنگام عصبانیت حرفی می زنی یا کاری انجام می دهی آن حرف یا کار هم چنین نتایجی را دارد تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را در آوری اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ای ندارد آن زخم سر جایش است زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است + نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385 19:14 توسط lanselot
|