تبليغاتX
یکی هست ---- خدا هست

یکی هست ---- خدا هست

 

کتاب زندگی

خوابیده بودم،

 در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روز های گذشته عمرم را برگ به برگ مرور می کردم . به هر روزی که نگاه می کردم در کنارش دو جای پا بود یکی مال من و یکی مال خدا جلوتر می رفتم و روز های سپری شده عمرم را می دیدم خاطرات خوب-خاطرات بد- زیبایی ها، لبخند ها، شیرینی ها،مصیبت ها، همه و همه را می دیدم.

اما دیدم در کنار بعضی برگ ها فقط یک جفت جای پا است . نگاه کردم دیدم همه سخت ترین روز های زندگی ام بودند. روز هایی همراه تلخی ها ، رنج ها، سختی ها ، ترس ها، درد ها و بیچارگی ها.

با ناراحتی به خدا گفتم: (( روز اول تو به من قول دادی مرا هیچگاه  تنها نمی گذاری هیچوقت مرا به حال خود رها نمی کنی  و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم ، چگونه، چگونه توانستی در این سخت ترین روز های زندگی مرا رنج ها، مصیبت ها و درد مندی ها رها کنی؟ چگونه؟))

خداوند مهربانه به من نگاه کرد لبخند زد و گفت : (( فرزندم؛ من به تو قول دادم که همراهت هستم در شب و روز ، در تلخی و شادی ، در گرفتاری و خوشبختی.

من به قول خود وفا کردم

هر گز تو را تنها نگذاشتم

هرگز تو را رها نکردم

حتی برای لحظه ای

آن جای پا که در آن روز های سخت می بینی ، جا پای من است، وقتی تو را بر دوش کشیده بودم!!! 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 17:31 توسط lanselot


بال هایت را کجا گذاشتی؟

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: (( اما من درخت نیستم که می خواهی بر روی من آشیانه بسازی تو نمی توانی این کار را بکنی.))

پرنده گفت: من فرق آدم هاو دختان را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم.

انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه بود.

پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟

انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.

پرنده گفت: نمی دانی توی آسمان چه قدر جای تو خالی است؟ انسان دیگر نخندید انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور..... یک اوج دوست داشتنی .....

پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته ، درست است که پرواز برای پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود

پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا چشمش به یکم آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی در دلش موج زد .

آنوقت خدا بر شانه های انسان دست گذاشت و گفت: (( یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟)) زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی .

راستی عزیزم بال هایت را کجا گذاشتی؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گرسیت         

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 20:40 توسط lanselot


                                                 

باران بارید

تنم بوی تو می داد

خاک بوی مرا

و من دویدم...

تو آهسته می رفتی

نرسیده

همه چیز شبیه تو شد

حتی خودم

به هر حال پیدایت می کنم

رفتی و

چشمانم شکستند

اشکم شبیه گیلاس شد

و همه جا را

جای خالی تو پر کرد

بعد از آن بود

که شکل باران شدم

و تو، محو،

مثل شعر های نگفته ام

کاش نمی دیدمت....

می نویسم بیایی

و روی سکوی همیشه خمیازه ها

می نشینم

    شاید بیایی 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 11:37 توسط lanselot


امروز شنیدم که تو رفته ای

 

و دلم باز شکست

 

و تنم باز گریست

 

و نگاهم پی یاری گم شد

 

 من چه تلخم امروز!!

 

زندگی شاید همین باشد

 

 

یک فریب ساده و کوچک

+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385 15:28 توسط lanselot


مثل اینکه زیاد این روز ها

درباره مرگ و نیستی نوشتم

حالا می خوام از عشق و هستی بنویسم

راستش از بس این جور مطالب

 نوشتم خودم خسته شدم

بال در بال کبوترانی سفید

که نامه ای سر تا پا شعر در پای دارند

و نغمه ای در منغار

چون ابرهای سپید و آرام

از مرزها گذشتن

و آسمانی ترین

و در یایی ترین

ترانه نشان یافتن،

اقیانوس برای من آرامش آورد

باد به من نیرو هدیه کرد

خورشید روان مرا گرما بخشید

گل ها راستای زندگی مرا به من نشان دادند

اما تو باعث شدی عشق را احساس کنم.

+ نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385 17:57 توسط lanselot


تنها یک آرزو دارم : بدانم چه چیز ورای این ظواهر دنیایی پنهان است آن رازی را دریابم که مرا به دنیا آورد و آنگاه می کشد کشف کنم که آیا ورای دنیای مشهود و همیشه در حال تغییر، وجودی نامشهود و بدون تغییر پنهان است یا نه .

اگر ذهن ناتوان است اگر ذهن برای این ساخته نشده است که  قاطعانه در مرز ها رخنه کند ای کاش دل توان آن کار را داشته باشد .

فراسو! فراسو! فراسو! من در فراسوی آدمی به دنبال تازیانه نا مرئی میگردم که بر پیکر انسان فرود   می آید و او را به تلاش و تقلا وا می دارد. من در کمینم که کدامین صورت ازلی است که در ورای ظاهر حیوانات در تقلاست تا با آفریدن، شکستن و و دوباره ساختن این صورتک های بی شمار، نقشی از خود بر این تن بی ثبات حک کند. من در تقلایم تا تا شاید پس از گیاهان ،در میان گل و لای ، ردی از نخستین گام نا استوار، آن نا دیده را پیدا کنم .

فرمانی در درونم تنین می اندازد: حفر کن! چه می بینی؟!

-آدم ها  و پرندگان را، آب ها را، سنگ ها را

عمیق تر حفر کن ! چه می بینی؟!

-اندیشه ها را، خیال ها را ، رویا ها را و جرقه های خیره کننده را!

باز هم عمیق تر بکن! چه میبینی؟!

-چیزی نمی بینم، شبی خاموش است . شبی به ضخامت مرگ باید خود مرگ باشد.

عمیق تر حفر کن!

-آه دیگر نمی توانم در این دیواره تاریک رخنه کنم،صداهایی می شنوم و شیون هایی ، از آن سوی ساحل صدای بال زدن می آید.

- گریه نکن! شیون نکن! ساحل دیگری در کار نیست،صداها و شیون ها و بال زدن ها همه از قلب توست همه از قلب تو بر میخیزد…………

  

                          

+ نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385 17:16 توسط lanselot


فریاد می زنم

من چهره ام گرفته!

من قایقم نشسته به خشکی!

مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست!

یکی دست بی صداست!

من، دست من کم ز دست شما می کند طلب ،

فریاد من شکسته در اگر در گلو، وگر

فریاد من رسا ،

من از برای راه خلاص خود و شما

فریاد می زنم،

فریاد می زنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385 9:43 توسط lanselot


 

پنجره اتاق باز بود و دو لنگه پرده آبی آویزان کنار پنجره آویزان تکان نمی خوردند. من کنار پنجره ایستاده بودم ، نگاهم رمیده از هوای دم کرده بیرون نشسته بود روی میز کوچک کنارپنجره کنار سنگ های جور واجوری که طی سال های متمادی و در مسافرت هایم جمع آوری کرده بودم یاد گار های لحظه های دور و نزدیک یک ساحل کوچک  را روی میز درست کرده بودند. سنگ سیاه و کوچکی را از میان سنگ ها برداشتم رگه های سفید به اینجا و اون جای آن زخم می زد . هنگامی که با انگشت اشاره سمت چپ سطح صاف و هموار سنگ را لمس کردم طوفان های سهمگین و بوی تلخ دریا بر روی سنگ بیدار می شدند گور های ریز بر روی سنگ دهان باز می کردند و بال های زیبایی را در میان خود تکان می دادند . هنگامی که  دانه های ریز مایعی درخشان سنگ را در آغوش گرفتند در مکان های مختلف سرگردان ماندم ، سنگ را از کجا بر داشته بودم به یاد نمی آوردم فقط با لمس کردن آن هیچ خاطره ای به یادم نمی اومد به هر حال یه حس خوبی وقتی لمسش می کردم داشتم که باعث شد این سنگ رو بیشتر از همه سنگ هایی که دارم دوست داشته باشم................

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385 9:30 توسط lanselot


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

آتش احتياجم را ديرگاهي است .............كه در زير خاكستر خاموشي.......... پنهان كرده ام


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

لیلا
دخترک اسفند ماهی-محبوبه
نقد و موسیقی فیلم
نقطه سر خط-Igneus
ستاره کوچک
دستنوشته های اینموریکس
لوتوس
دختری که نمی خواهد بزرگ شود
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مهر 1387

شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385



پیوندها

نيمه شب
دلم برات تنگ شده-غزل
اینجا بهشت جدید منه -آنجل
طلوع گل یاس-گندم
دل شیشه ای -زهرا
سمفونی اشک
تا بی نهایت-محبوبه اسفندی
دخترانه-زهره
روزهای خاکستری-یاس
زیبا ترین شب-مائده
عشق پنهان-آتنا
دختر ایران زمین-عاطفه
اگر تنها باشی دیگه اون نمیآد-عسل
هاپو-نازنین
زندگی زیباست-من
دوستت دارم دییونه-سارا
عروس دریایی-شهره
the grli
جاودانه-فرزانه
یه روزی منم دوستش داشتم-هدی
راما -افروز و لادن
گلستان سخن
زلال چشم-مهسا
باران-بانوی اردیبهشت
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


Cursor By BP-Grafix.net