|
اعترافهای عاشقانه احمد شاهوند چه سخت است دل كندن دانه های درشت برف آرام و بی صدا روی زمین می نشیند. صدای گهگاه برخورد قطرات ناشی از آب شدن برف با لبه بیرونی قاب پنجره است كه سكوت را می شكند و من را به خود می آورد *** کوچیک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم حالا که بزرگیم چقدر دلتنگیم... کاش..... همون بچه ای بودیم که حرفاشو از نگاهش می شد خوند اما الان اگه فریاد هم بزنیم کسی نمیشنوه و دل خوش کردیم که سکوت کردیم و باور داریم که سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست. Өسلام خوفید؟وای که دلم کلی براتون تنگ شده بود ...........به اندازه کافی وقت نداشتم تا درست و در مون بیام به وبتون سر بزنم نظر بدم ...........همه وقتمو این انتخاب واحد لعنتی گرفته بود ..........بعد از اونم حذف و اضافه که دیگه کلافم کرد حسابی دیوونه شدم ...............به هر حال شرمنده همتون .......اومدم بگم وقتم تو هفته خیلی همین مقدارم که می اومدم نظر می دادم نمی تونم البته تمام سعیمو می کنم هر چند می دونم فرقی نداره براتون نظر بدم یا نه؟ نتونستم برا ماه رمضون چیزی بآپم همین طور برای عید ...............عیدتون مبارک امیدوارم هر چیز خوبی که از خدا بخواین بهتون بده ...........همین ..............بابای ....... + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 14:56 توسط lanselot |
من عاشقان ناتوان را عشق های بی امان را دوست دارم --- مادران را قلبهای پاکشان را اشکهای نابشان را دستهای گرمشان را حرفهای از صمیم قلبشان را شوروشوق چشمشان را من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم --- من دروغ بچگان را شیطنتهای همیشه بکرشان را رازشان را پاکی احساسشان را خنده های شادشان را دستهای کوچک وپربارشان را هر نگاه خالی از نیرنگشان را اعتماد خالی از تردیدشان را من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم --- نازهای معشوقان زمان را دل شکستنهای بی منظورشان را بوسه های گرمشان را قهرهای تلخشان را آشتیهای زود هنگامشان را عشقهای آتشین و پر رنگشان را قلبهای بی تاب و تنگشان را آشنایی های پرلبخند شان را و خداحافظی های پر اشکشان را گریه های شوقشانرا ضربه های قلبشان را حرفهای بی حد و مرزشان را من تمام عشق های جاودان را دوست دارم لیلی و مجنونمان را خسرو و شیرینمان را کوه کن فرهادمان را.... --- یادم آ مد من خدا را وخودم را وجهان را دوست دارم دوست دارم دوست دارم می پرستم..... تا ابد هر جا که هستم + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 14:56 توسط lanselot
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات او با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی. Θواقعا چرا ؟؟؟چرا نمی خوایم قسمتی از وقتمونو قسمتی از وجودمونو قسمتی از شادی و خوسحالیمونو یا از هر چیه زندگیمون یه ریزه قسمت کنیم تا برای چند لحظه ای پیش عشق همیشگیمون باشیم .........به یادشم باشیم کافیه میدونم اون انقدر بزرگ و بی نیازه که اصلا نیازی به ما ندراه اما چه قدر باید بی انصاف باشیم . + نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 7:56 توسط lanselot |
من نه عاشق هستم! نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من! من فقط یک حس غریبم که به صد عشق و هوس می ارزد! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 20:56 توسط lanselot
پدری با مقداری پول برای بردن پسرش به سینما از خانه خارج شد .پسربچه بسیار خوشحال بوده ودائم می پرسید که چه مدت دیگر به سینما می رسند . همین که به یک چراغ قرمز رسیدند ، گدایی را دیدند که روی آسفالت نشسته ، اما هیچ چیز نمی طلبد. با خود صدایی را شنید که گفت : تمام پولی را که همراه داری به او بده. پدر نیز به صدا گفت: من به پسرم قول داده ام که به سینما برویم. آن صدا پافشاری کرد که : همه پولت را بده. (می توانم نصف آن را به او داده و با نصف دیگرش پسرم تنها به سینما برود و من نیز بیرون سینما منتظرش بمانم) اما آن صدا که نمی خواست جر و بحث کند فقط گفت: همه را بده . پدر که حتی وقت توضیح دادن به پسر را نیز نداشت ، اتومبیلش را نگه داشت و تمام پولی را که به همراه داشت به گدا داد. گدا گفت : خداوند وجود دارد و خودش این موضوع را به من نشان داد . امروز روز تولد من است.من هم غمگین و شرمنده از این بودم که همیشه باید گدایی کرده وصدقه بگیرم. به همین خاطر با خود عهد کردم که هیچ نخواسته وفکر کردم : اگر خدایی وجود دارد او به من هدیه ای خواهد داد. ********************* Θگاهی وقتا،،،، وقتی از زندگی خسته میشم و تنها ...........فک میکنم دیگه هیچ کسی رو ندارم که به فکرم باشه و دوستم داشته باشه یه ریزه که فکر میکنم تو دلم به خودم میگم خیلی احمقی پس خدات چی؟خدات همیشه با تو خدات همیشه به یادته همیشه حواسش با تو خدا جون دوست دارم .......خداجون میخوامت نه برای حل مشکلام نه برای خودم نه واسه بودن و نبودن..........از ته دل دوست دارم اما بعضی وقتا نییدونم چرا بعضی چیزایی پیش میاد که فراموشت میکنم کاری کن که اینطور نشه . + نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 19:37 توسط lanselot
دختر كوري تو دنیا زندگی می کرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود. دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 11:4 توسط lanselot |
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟ + نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 8:48 توسط lanselot |
|